My Note
خسته شدم!
از همه ی لبخندهای تکراری خسته شدم، خسته شدم از جمله ی تکراری که همش ازم میپرسن و جوابی که مجبورم بدم!
بگم چی؟ بگم خوب نیستم. بگم واسه یه دوست داشتن احمقانه دارم نابود میشم؟
فکر میکردم دوست داشتن دیگه وجود نداره، واقعا هم نداره، چیزی که الان داره میگذره یه سرابه که فقط روحم رو ازم میگیره.
دلم میخواد سرش داد بزنم. دلم میخواد یه بار حرفام رو بفهمه ولی نه فایده نداره. خسته شدم، از همه بیهودگی هایی که گذشت خسته شدم.
زندگی خوبه و خوب میگذره چی میشد اینم خوب میگذشت و تنهام میذاشت یا خوب می موند!
گاهی فقط یه حرف یا تنلگر کافیه تا نابودت کنه! کاری که داره باهام میکنه.
این بودن رو نمیخوام. نبودنش رو چجوری هضم کنم؟
چیـــــــکار کنــــــم؟!
نظرات شما عزیزان:
فک کنم یادت رفته منو

من خسته ام،
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند..
پاسخ: مرسی عزیزم واسه جمله ی قشنگت!
پاسخ: سلام!خواهش میکنم! بای!
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آیا
آسمان هر جا همین رنگ است؟
حتی نمیتونم بگم مطلب جالب یا قشنگ و غیره ای بود...
فقط میگم بیشتر ادمای اطرافت این راهو رفتن..
از جمله خودم...
هیچی نبود...سراب بود...
اصلا همون اولش که قدم تو این راه گذاشتم پام توی لجن گیر کرد...فکرشو بکن...
راستی بارانه همون وب قبلی رو داره.اما بخاطر خرابی های لوکس بلاگ یه وب جدید ساخته توی هرکدوم که دوست داشتی براش نظر بزار
پاسخ: ممنون که به قول خودت از اون خز و خیلا نگفتی چون هیچ فایده ای نداره و هیچ چیزی رو عوض نمیکنه!